شمس الدين حافظ
420
سفينه حافظ ( فارسى )
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت * با دل دردكش و ديدهء گريان بروم نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزى * تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم بهوادارى او ذره صفت رقص كنان * تا لب چشمهء خورشيد درخشان بروم تازيان « 1 » را چو غم حال گرانباران نيست * ساربانا مددى تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون * همره كوكبهء آصف دوران بروم [ 1 ] [ 360 گر ازين منزل غربت بسوى خانه روم ] 62 [ 2 ] شماره مسلسل 516 گر ازين منزل غربت بسوى خانه روم * دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم زين سفر گر بهسلامت به وطن بازرسم * نذر كردم كه هم از راه بميخانه روم تا بگويم كه چه شد كشفم از اين سير و سلوك * بر در ميكده با بربط و پيمانه روم آشنايان ره عشق گرم خون « 2 » بخورند * ناكسم گر به شكايت بر بيگانه روم بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار * تا بكى از پى كام دل ديوانه روم گر ببينم خم ابروى چو محرابش باز * سجدهء شكر كنم وز پى شكرانه روم خرم آن دم كه چو حافظ بتولاى « 3 » وزير * سر خوش از ميكده با دوست بكاشانه روم
--> ( 1 ) تازيان - تند روندگان سبكرو و سبكبار . ( 2 ) گرم خون يعنى اگر خون مرا ( 3 ) در فارسى تولا گويند ولى در عربى تولى نويسند و بمعنى ولايت دادن ، سرپرستى كسى را به كسى سپردن بالاخره دوست داشتن [ 1 ] پاورقى غزل 61 - اين غزل را حافظ پس از 764 موقعى كه در يزد مورد بىمهرى اهالى واقع گرديد سروده و كمى بعد از آن به كمك خواجه جلال الدين تورانشاه به شيراز بازمىگردد ، در آن موقع شاه شجاع و وزيرش تورانشاه در يزد بودهاند . [ 2 ] پاورقى غزل 62 اين غزل را حافظ در زمان اقامت خود در يزد كه دچار بىمهرى اهالى آنجا بود و آرزوى بازگشت به وطن را نموده سروده ، كه بالاخره نيز جلال الدين تورانشاه وزير شاه شجاع او را همراه خود بشيراز مىبرد .